من که ميدانم عمرم به پايان ميرسد
نوبت خاموشي من سهل و اسان مي رسد
من که ميدانم که تا سرگرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم وشتابان مي رسد
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
من که ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ آدمي قول قراري نيست نيست
من که ميدانم اجل ناخوانده و بيدادگر
سرزده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا عاشق نباشم پس چرا عاشق نباشم
با دروغ گذشته ديروز تو دو راهي مونديم امروز
ديگه بستن و شکستن شده کار هر روز هر روز
دونه دونه پاي حرفات هر چي گفتي اون شدم من
هر چي از زمونه خواستي واسه تو همون شدم من
بگو دسته حيله توء چي واسه دلم نوشته
يه اميد تازه داره يا که مثل سرنوشته
هر چي بودي هر چي بودم ديگه اون روزا گذشته
لحظه هاي رفته از دل واسه هيچکي برنگشته
نميخوام ديگه نميخوام که دوباره اي بنا شه
آخه روز خوش نديدم تو دله زمونه باشه
تو که هم صدا نبودي چرا با بهونه موندي
چرا بعد آشنايي شعر عاشقونه خوندي
تو که هم قدم نبودي به دو راهي ها رسيدي
توي جادهء جدايي بگو تا کجا رو ديدي بگو تا کجا رو ديدي............
با غريبگيه چشمات توي اينهء نگاهت
يه شکسته تازه خورده تو اتاق سرد حسرت
کنج تنهايي نشستم شب و روزامو شمردم
تويي که خوب ميدونستي که طلوع زندگيمي
بعد اون شباي تاريک حالا تو غروب يادت
تو ديگه نميشناسي مني که برات ميمردم
تو خزون دل سپردن دست تو وداع اخر
دست من يه بي صدا بود
تو غمار اشنايي با اشاره نگاهت برگ اخرو مي بوردم
اون همه وعده فردا اون همه خيال ساختن
از لب تو ميشنيدم
من خوش خيال ساده همه عمرمو فروختم
حرفاي تو رو خريدم
از کتاب سرنوشتم از نگاه تو ميخوندم
که ديگه گم شده ام من
تو کويره خشک خلوت واسه پيدا کردن راه يه ستاره هم نديدم
حالا با دنياي من دنياي تنهاي من از همه آشنا تري
از توي برکه ماتم دلمو برميداري تو اوجه رويا مي بري
حالا با بهونه هات که رفتنو پيش ميکشي
ارزوهام بي فروغه
اون همه حرفاي خوب يا همش يه قصه بود
يا بهونه باز دروغه
قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم
قرار نبود اين جوري شه يهو بشي همه کسم
راستي چي شد چه جوري شد اين جوري عاشقت شدم
شايد ميگم تقصير توست تا کم شه از جرم خودم
به ملاقات امدم ببين که دل سپرده داري
چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري
نگاهم کن دلم را عاشقانه هديه کردم
تو دريا باش من جويباره عشق و در تو جاري
من از پروانه بودن ها من از ديوانه بودن ها
من از بازي يک شعله سوزنده که اتش زده بر دامان پروانه نمي ترسم
من از هيچ بودن ها از عشق نداشتن ها
از بي کسي و خلوت انسانها مي ترسم
من از عمر رفاقت ها من از لطف صداقت ها
من از بازي نور در سينهء بي قلب بي زحمت ها نمي ترسم
من از حرف جدايي ها مرگ اشنايي ها
من از ميلاد تلخ بي وفايي ها ميترسم
من از تو دل نمي برم اگر چه از تو دل خورم
اگر چه گفتي به من به خاطرات بسپارم
هنوز هم خيال کن کنار تو نشسته ام
مني که در جواني ام به خاطرت شکسته ام
تودر سراب ايينه شبانه خنده ميکني
منه شکست داده را خودت برنده ميکني
نيامدي و سالها نظر به جاده دوختم
بيا ببين که گيس و من چه عاشقانه سوختم
رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگاره من هميشه در هنوز ها
صدا بزن مرا شبي به غربتي که ساختيم
به لحظه اي که عشق را بدون من شناختي